|
وقتی خودت نیستی سفر اسراف نسیم و حرام کردن چشم انداز است دلم نمی خواهد با این صدایی که یک روز در میان مارپیچ می شود به هیچ سوالی پاسخ بدهم اگر باران مقوایی ام نمی کرد ترجیح می دادم به خیابان بروم دست در جیب و سر به هوا فی البداهه سوت بزنم و هر جا نیمکتی گیرم آمد به یاد همه ی آنها که ترک کرده اند سیگاری بگیرانم . . . دیگر باران هم سر حالم نمی کند وقتی قطره هایش دیگر زلالم نمی کند غروب سرخ هم دیگر شرم نمی کند رحمی به روز های رو به زوالم نمی کند من و پرنده شدن چه قصه تلخی ست وقتی سنگ بلا رحم به بالم نمی کند متحیرم که چرا روزنه های شب دیریست اسیر خواب و خیالم نمی کنند برای اولین شب است که خیال تو اسیر فکر های دور و محالم نمی کند . . . برو خدا را شکر کن هنوز به خوابت نیامده است اگر آمده بود می دانستی آمده است که بماند و نامش را که هنوز زیبا نشده است بی رحمانه بر پوست تمام درختان و بخار پنجره ها بنویسد اینکه قلبت این روزها یک خط در میان می زند و حواست مثل پرنده ای نو بال از این شاخه به آن شاخه می پرد آثار تبی زودگذر است دنیا کوچکتر ازآن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس این جا گم نمی شود آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و نا پدید می شوندیکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف آنچه بر جا می ماند رد پایی است و خاطره ای که هر از گاه پس می زند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را . . . . . . نبودم، یه مدت! اومدم! راستش اومده بودم، این جارو ببندم ولی نخواستم! این جا مال کسی جز من نبوده! همیشه خواهم بود... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 14:9 توسط سیامک موحدی |
|